امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه تب الودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

 

اری اغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیند یشم 

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پراز قطره های الماس است

انچه ز شب بجا می ماند

عطر سکر اور گل یاس است

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر بار دیگرتو

 


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت